يكي پرسيد اندوه تو از چيست؟
سبب ساز سكوت مبهمت ‘ كيست؟
برايش صادقانه مي نويسم
براي آنكه بايد باشد و نيست
![]()
![]()
![]()
اين کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
اين دست که بر گردن آن می بينی
دستی ست که بر گردن ياری بودست

يكي پرسيد اندوه تو از چيست؟
سبب ساز سكوت مبهمت ‘ كيست؟
برايش صادقانه مي نويسم
براي آنكه بايد باشد و نيست
![]()
![]()
![]()
اين کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
اين دست که بر گردن آن می بينی
دستی ست که بر گردن ياری بودست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی رو جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
اون از غصه ی توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
تو گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
هرچی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارث شه

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم
کشتم
من بهار عشق را دیدم
ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت.

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است.خوب.
خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.
چه شب خوبی است امشب!
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار مانده ام
نمی دانم چه کاری دارم .....
می خواهم با تو سخن بگویم ، با آنکه می دانم مرا از یاد برده ای
من شبگردی سرگردانم در چهارچوب تنگ این شهر به خواب رفته
برهنه ، در توده های عظیم نفرت می دوم
اگر راه طولانی است ، مسیر را چنگ می زنم
تا به حرمت اشکهای شبانه ام سبدی از حصیر شوریدگی ها را به طلوع پاک افق برسانم
اشکهایی که کهن تر قلب دریاهاست.
می خواهم فریاد کنم ، رساتر از رعد
و تو باید بشنوی ، بدانی
امروز طومار دلتنگی ام را از صندوقچه قلبم بیرون آوردم و به اجبار آن را باز کردم
صفحات دفتر آشنایی را ورق زدم
آه . . . چه گذشت بر من . . .
می خواهم بنویسم . . . ولی . . .
درهیاهوی مترسکها انگشتانم قلم زدن را از یاد برده اند.
کاش از بودن و ماندن رها شوم
شاید گریزی نیست
سالهاست نقابی چون صورتکی خندان بر چهره دارم.
آرامش وجودم و ناجی لب تشنگی ام بغض آسمان است که مدتها است نشکسته
تا با شکوه ترین جلوه خدا ، معصومانه جسم فرسوده ام را صیقل دهد
به گمانم پرهیزگاری باران به قیمت مرگ غزلواره های ناگفته تمام شود.
می خواهم بگویم
اکنون من زردترین خزانم ، در فصل نگاهت
در پناه نبض خیس پنجره ، غروبش را همراه باش
برگهای مسافر همان قاصدک هایی هستند که مدام بوی دلهره های زلال مرا بازگو می کنند
من آمده بودم با آخرین نگاه باد
در قلب سرد آسمان از برزخ واژه های ناب لبریز شوم
و در معبد خیالی اش به تماشای رقص شعله های آتش بنشینم
ولی قلندر شب به من نگفت آن سوی دیوار برهوت است
جایی که غربت ایستادگی درخت ، باران و گریه را در هم آمیخته است
می خواهم بیایم
تا با دستان پر صلابت ققنوس فاصله فصلها را کم کنم
چمدان مهر را به هاله ای از کسوف امانت دهم
ولی . . . افسوس . . . چه کنم
دغدغه هایی بر ذهنم چادر زده اند
داس خشمگین در کمین است تا تن لرزان گلهای سرخ را بدرد
از سویی جویباری افسرده می خواهد غصه ها را بشوید و به پوچی فردا هدیه کند
می خواهم گلایه کنم . . . از انتظار . . . ولی خسته از این تیک تاک تکراری ام
هیچ چیز در من نیست و کسی با من نیست
آفتاب نای رقابت با شمع را ندارد
انعکاس نور شمع از پس دستان یخ زده ام سایه ای بزرگ می سازد
راستی . . . ترانه های بی هنگام نیز خموشند تا بی صبرانه با صدای فراموش شده خوشبختی پیوند بخورند!!
نیزه های سربازان اهورا ، شرم سار ، رایحه شکست را نوید می دهند
این میان هیچ کس مجازات نشد جز دانه های شفاف عشق
که از اعماق جانم جاری می شدند
می خواهم کسی نداند
رفتنت آغاز ویرانی شد
بردیا . جمعه ۱۶ آذر ۸۶ . تهران . پارک جمشیدیه. ساعت ۳ بامداد.
بازهم زیر باران زیبای پاییزی . . .
